2. وقتی از دانکرک میگوییم از چه میگوییم واقعا؟ ها؟

یک :: مثلا اگه از جنگ جهانی اطلاعات محوی دارین و هیچ وقت استعدادی در دیدن و فهمیدنِ به طور همزمان در فیلم با ژانر جنگی نداشتین؛ با دوستتون قرار نذارین که بعد از دیدن دانکرک درموردش بشینین حرف بزنین :|  جدا فک میکردم متحدین پیروز شدن :| و واسم سوال بود چرا این سربازا که بردن شرمنده ان

دو :: به درجه‌ای از بدشانسی رسیدم که نیم ساعت پیاده‌روی کردیم تا برسیم رستوران آقاهه گفت کل سه طبقه رزروه نیم ساعت دیگه پیاده رفتیم رستوران بعدی بسته بود ربع ساعت دیگه رفتیم دیدیم عه بازه! خوب که رفتیم نشستیم داخل فهمیدیم هردومون هردومونا کیف‌پولمون یادمون رفته :|

سه :: من هروقت تونستم به این درجه از فداکاری برسم که غذایی که خودم پختمو به بقیه هم بدم بخورن تشکیل خانواده میدم.

روز اول_ واسه اولین بار به طور رسمی آشپزی کردم :)
            آخرین جمعه پاییز، توی هوای ابری، بغل دریا، با کیمیا پیاده‌روی کردیم :)   100happydays#


۰ نظر

1. چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی... :)

یک :: آخرین باری که یه بلاگر رسمی بودم یه دانش آموز بخت برگشته بودم که میگفتم ینی میشه منم مثل اینا _زل زده به وبلاگ دانشجو جماعت_ کنکورمو بدم و خوابگاهی بشم و الخ

و خب جدا از بعد از کنکور به وبلاگ نویسی به دید "خب حالا که چی؟ :/ " نگاه میکردم  _نفرین آمون بر من باد اصن_


دو :: گم شدن هندزفریم، محو شدن همصحبتم و اینکه خروار خروار میانترم دارم نقش عظیمی توی تصمیمم به دوباره نوشتن داشتن :|


سه :: نیم فاصله رو چطور میزدی؟! _انقد با کیبوردم غریبه شدما_


چهار :: بیوشیمی رو شروع کنم به خوندن یا وبلاگای شما رو؟


پنج :: جدا اگه یهو استاد ادبیات بگه پاشو بیا فی البداهه یه کنفرانس بده؛ میرید بالا چی میگید؟ با موضوع کاملا آزاد و بدون هیچ آمادگی قبلی...

۲ نظر
آژفنداک در زبان نه چندان باستان یعنی رنگین کمان
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان